كار مطلوب من:
ديدن چهره ي غمگين پيرزني كه به خاطر اعتياد پسرش اشك ميريزه
ديدن چهره ي مادر نگراني كه سرنوشت فرزندش رو مبهم مي بينه
ديدن چهره ي زن جووني كه بار زندگي رو به دوش مي كشه
ديدن واقعيت زندگي منو آزار مي ده. من دوست دارم يه پست ستادي داشته باشم كه واقعيت رو نديده بگيرم و ايده آل فكر كنم و نظر بدم. من دوست دارم توي محيط كارم با آدماي محدودي سرو كار داشته باشم اين طوري غم كمتري رو مي بينم.
نه من ضعيف نيستم من فقط چيزايي رو كه دوست ندارم نمي بينم.من ادراك انتخابي قوي اي دارم.
نقطه بهینه
تو حل يه مسئله و برنامه ريزي سعي ميكنيم با در نظر گرفتن همه ي محدوديت ها و تابع كلي يه جواب بهينه بدست بياريم.با اينكه يه ناحيه ي جواب كلي داريم كه شامل جوابايي مي شه كه همه تو مسئله صدق مي كنن ولي معمولا فقط يه جواب بهترين وجود داره كه مسئله از اون بهتر نمي تونه حل بشه.
زندگي مام مثل همون مسئله مي مونه با يه سري محدوديت .لبخند امروز من يعني من تو نقطه ي بهينه ام.. شما چطور؟؟؟
پ ن : مي گه من موندم تو اين همه روحيه و انرژي رو از چي مي گيري !! نمي دونه من تو رو دارم .
بهار
يه ساله ديگه ام گذشت.سال نويه همتون مبارك.. ان شااله سال خوبي باشه واسه همتون. هميشه سلامت باشين و با آرامش خيال به همه ي كاراتون برسين. من كه انگار هنوز تو سال 84 موندم.شايد چون تمام فعاليتاي اين چند سالو مي تونستم تو همون سال انجام بدم شايد چون اين چند سال رو همون پله اي كه بودم هستم شايد چون كاري كه ارزش افزوده داشته باشه انجام ندادم و شايد چون با تو بودم و همه اين سالا زود گذشته و هيچ مسئله اي رو ناراحت كننده نديدم و بهم خوش گذشته و گذشت زمان رو حس نكردم.خيلي كارا تو ذهنم هست واسه سال 87 . يه عالمه تغيير. استارت رو زدم - اگه خدام همكاري كنه و نزنه رو ترمز -
شبي كه ماه مراد از افق شود طالع بود كه پرتو نوري به ببام ما افتد...
پ ن 1 : همچنان خيلي از وبلاگايي كه اين كنار هست سر مي زنم ولي بدون رد پا.
پ ن 2 : خيلي دوست دارم يه كارگاه آموزشي يا سمينار يا هر چيز ي راجع به كنترل پروژه رو شركت كنم ممنون مي شم اگه اطلاعي دارين راهنماييم كنين.
قدرت سازش
زبون
** موضوع رو باهاش در میون میذاری . با دید باز به جریان نگاه میکنه باهات همفکری می کنه و چون بیرون از جریانه می تونه راه خوبی رو بهت پیشنهاد بده.یا حداقل نکات مثبت رو هم برات بازگو کنه.حرفاش که تموم می شه امید داری که میتونی یه کارایی بکنی و هنوز راهی هست.
کدومش رو ترجیح می دی؟ جزو کدوم دسته ای؟؟
پ ن ۱ .اینجا ایران است برای شنیدن آواز خوش دهل دور بایست.
پ ن ۲ . یه زمانی فک نکنین کنکور ارشد نزدیکه من دیر به دیر میاما!!!
پ ن ۳ .تویه همه لحظه هام جات خالیه.
براي پروردگارم
و تا لحظه اي كه تو را در كنارم دارم ازبازي روزگار واهمه اي ندارم كه مي دانم پروردگارم، پروردگار پر قدرتي ست كه همواره از حمايتش برخوردارم.پروردگار پر قدرتي كه صحنه ي روزگار را آنچنان چيده ست كه حكمتش حكم ميكند و حكمت او مصلحت من است.تا در دلم كورسوي ايمانيست قلبم سرشار از اطميناني عظيم است .لحظه اي مرا تنهايم مگذار پروردگار مهربانم.
پ ن : به اندازه ي تمام روزهاي نديدنت دلتنگت هستم..كه دگر بدين گراني نتوان كشيد باري.
ماه می شوم و می زنم به تاریکی
در زمانهاي قديم پادشاهي تخته سنگي را در وسط جاده قرار داد و براي اينکه عکس العمل مردم را ببيند خودش را جايي مخفي کرد بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از کنار تخته سنگ مي گذشتند.
بسياري هم غرولند مي کردند که اين چه شهري است که نظم ندارد حاکم اين شهر عجب بي عرضه اي است و .... با وجود اين هيچ کس تخته سنگ را از وسط راه بر نمي داشت
.
نزديک غروب يک روستايي که پشتش بارميوه و سبزيجات بود نزديک سنگ شد. بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده بر داشت و آن را کناري قرار داد ناگهان کيسه اي را ديد که وسط جاده و زير تخته سنگ قرار داده شده بود کيسه را باز کرد و داخل آن سکه هاي طلا و يک يادداشت پيدا کرد
پادشاه در آن يادداشت نوشته بود :
"هر سد و مانعي مي تواند يک شانس براي تغيير زندگي انسان باشد"
پ ن ۱: تعداد تخته سنگا زیاد شده داره کوه می شه
پ ن ۲ : اخویه عزیزم متاهل شدنت رو تبریک می گم . به قول یارو گفتنی این شتریه که در خونه هر خ.."به دلایل اخلاقی حذف شد" می خوابه.
پست بی مخاطب!!
يک روز آفتابي، خرگوشي خارج از لانه خود به جديت هرچه تمام در حال تايپ بود. در همين حين، يک روباه او را ديد.
روباه: خرگوش داري چيکار مي کني؟
خرگوش: دارم پايان نامه مي نويسم.
روباه: جالبه، حالا موضوع پايان نامت چي هست؟
خرگوش: من در مورد ايکه يک خرگوش چطور مي تونه يک روباه رو بخوره، دارم مطلب مي نويسم.
روباه: احمقانه است، هر کسي مي دونه که خرگوش ها، روباه نمي خورند.
خرگوش: مطمئن باش که مي تونند، من مي تونم اين رو بهت ثابت کنم، دنبال من بيا.
خرگوش و روباه با هم داخل لانه خرگوش شدند و بعد از مدتي خرگوش به تنهايي از لانه خارج شد و بشدت به نوشتن خود ادامه داد.
در همين حال، گرگي از آنجا رد مي شد.
گرگ: خرگوش اين چيه داري مي نويسي؟
خرگوش: من دارم روي پايان نامم که يک خرگوش چطور مي تونه يک گرگ رو بخوره، کار مي کنم.
گرگ: تو که تصميم نداري اين مزخرفات رو چاپ کني؟
خرگوش: مساله اي نيست، مي خواهي بهت ثابت کنم؟
بعد گرگ و خرگوش وارد لانه خرگوش شدند.
خرگوش پس از مدتي به تنهايي برگشت و به کار خود ادامه داد.
حال ببينيم در لانه خرگوش چه خبره
در لانه خرگوش، در يک گوشه موها و استخوان هاي روباه و در گوشه اي ديگر موها و استخوان هاي گرگ ريخته بود.
در گوشه ديگر لانه، شير قوي هيکلي در حال تميز کردن دهان خود بود.ـ
پايان
------------ --------- -
نتيجه
هيچ مهم نيست که موضوع پايان نامه شما چه باشد
هيچ مهم نيست که شما اطلاعات بدرد بخوري در مورد پايان نامه تان داشته باشيد
آن چيزي که مهم است اين است که استاد راهنماي شما کيست؟!!!!
پ ن : چن وقت می شه که می بینم هر چیزی و هر کسی رو اون جایی گذاشتی که باید باشه!!
پ ن:نه.من خسته شم که تو بی همسفر بری!!!
قصه ی زندگی
از در كه مياد تو مثل هميشه لبخند رو لباشه. با اون اصطلاح هميشگي صدام ميكنه و مثل هميشه منو با اون يكي اشتباه
مي گيره!! چن ساعتي مي شينه يه كم حرف مي زنه از زندگي مي گه گاهي از مسائلي كه باهاشون درگيره و اگه شعر جديدي داشته باشه مي خونه و آروم مي ره. عيد فطره . مثل هميشه اولين نفريه كه اينجا مي آد. اصلا مثل اينكه نورمش اينه كه صبحانه ي اون روز رو كنار ما باشه. امسال عيد فطر چقدر نبودنش رو حس كردم. چقدر ذهنم مرور مي كنه لحظه اي رو كه تويه اتاق ميومد.چقدر دلم مي خواد اون لحظه يه بار ديگه تكرار بشه..باور كن اين بار فقط مستمع حرفات نمي شم باور كن اينبار مي دونم كه بايد توجه بيشتري داشته باشم به كسايي كه دوستشون دارم.باور كن اينبار زودتر مي فهمم كه تنهاي .باور كن اينبار زودتر مي فهمم كه فقط شنيدن حرفات كافي نيست... بي اختيار اشك مي ريزم حالا كه مي بينم به همون آرومي زير اون سنگ خوابيدي...تو خوب به اطرافت نگاه كن نذار نگاهي منتظر نگاهت بمونه
پاییز
سال دوم دبستان بودم. تو يكي از همين روزايه پاييز. اوايل مهر بود ولي من با 2 هفته تاخير مدرسه مي رفتم. از اونجايي كه من از بچگي آدم خوش شانسي بودم و هنوز هم هستم البته!!! در بدو ورود دعوت شديم به ديكته . كنار دستم سميرا نشسته بود. ديكته كه شروع شد از اولين لغتي كه مي خوند من نوشتم رو با نوشته ي سميرا چك مي كردم.و به حساب اينكه حتما شكل نوشتن كلمات تو سال دوم با سال اول فرق مي كنه!!و منم چون غايب بودم بلد نيستم ديكتمو با ديكته ي سميرا تصحيح!! مي كردم. ديكته تموم شدو ساعت بعد نمره ها اعلام شد سميرا 7 شده بود و من 8!نمي دونم كدوم لغت از زير دستم در رفته بود كه نمره هامون يكي نشد.به خاطر اون نمره ي تك رقمي تا خونه گريه كردم.... 10 سال بعد تويه دانشگاه ترم اول رياضي پايه رو پايان ترم 10 شدم تا يه هفته نمره ي من بساط خنده بود ، مخصوصا كه چن روز قبلش فرشته رو به خاطر 11 آمارش كلي دست انداخته بودم .اون سال موضوع نه تنها ناراحت كننده نبود كه كلي هم مايه ي خنديدن و خندوندن شد.ديگه دغدغه هاي بچگي رو نداشتم. اون روز به دغدغه هاي ديروزم خنديدم.10 سال ديگه حتما لبخند مي زنم به امروز(اگه عمري باشه ).
چه سريه تو پاييز كه منو مي كشه به گذشته.به مهر و دانشگاه و خوابگاه و .. سال اول و آكواريوم . سال دوم و فيلما و خنده ها كه از 12 شب به بعد شروع مي شدو مسئول خوابگاه كه نتيجه گرفته بود حرفا و توصيه هاش تاثيري نداره و سكوت اختيار كرده بود.سال سوم و عشق و عاشقي و دست انداختن ..و ....سال چهارم متوسل شدن به هر ترفندي كه سر كلاس كارسنجي مثل هيوا و يكي دو نفر ديگه خوابمون نبره حتي اگه مجبور!! به ديدن تصاويرو موزيكايي باشيم كه پسرا هفته ي پيش رو هارد ريختن.. اواخر سال چهارم يه ديدار اتفاقي و استارت .. روزاييه به ياد موندني بود به خاطر وجود دوستايه خوبي كه داشتم
پ ن: اين هواي پاييزي تو رو كم داره ..
هویجوری
شاید این تنها جمله ای باشه که آرومت کنه وقتی نمی دونی چرا نتیجه نگرفتی.
پ ن ۱:دقت کردی اگه ۲/۳ ساعت از وقتی که همیشه ناهار می خوری بگذره دیگه میل نداری به غذا.حتی اگه غذای مورد علاقت جلوت آماده باشه؟!! این جریانم همین طوری شده.
پ ن ۲: پاییز که میاد و بوی مهر با خودش حال و هوای درس خوندنم میاره حالا اگه خودتم پاییزی باشیو عاشق پاییز انقد محو می شی که یادت می ره درسم بخونی!!
شادي از خرد عاقل تر است
البته آب ريخته را نتوان به كوزه باز گرداند، اما قانوني هم تدوين نشده كه فكرش را منع كرده باشد****
اگر عمر دوباره داشتم مي كوشيدم اشتباهات بيشتري مرتكب شوم.****
همه چيزرا آسان مي گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر مي شدم.****
فقط شماري اندك از رويدادهاي جهان را جدي مي گرفتم. اهميت كمتري به بهداشت مي دادم.****
به مسافرت بيشتر مي رفتم. از كوههاي بيشتري بالامي رفتم و در رودخانه هاي بيشتري شنا مي كردم.****
بستني بيشتر مي خوردم و اسفناج كمترمشكلات واقعي بيشتري مي داشتم و مشكلات واهي كمتري.****
آخر، ببينيد، من از آن آدمهايي بوده ام كه بسيار مُحتاطانه و خيلي عاقلانه زندگي كرده ام، ساعت به ساعت، روز به روز.****
اوه، البته من هم لحظاتِ سرخوشي داشته ام.اما اگر عمر دوباره داشتم از اين لحظاتِ خوشي بيشتر مي داشتم.*****
من هرگز جايي بدون يك دَماسنج، يك شيشه داروي قرقره، يك پالتوي باراني و يك چتر نجات نمي روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبك تر سفرمي كردم ****
اگر عمر دوباره داشتم،وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مي رفتم و وقتِ خزان ديرتر به اين لذت خاتمه مي دادم****.
از مدرسه بيشتر جيم مي شدم. گلوله هاي كاغذي بيشتري به معلم هايم پرتاب مي كردم****.
سگ هاي بيشتري به خانه مي آوردم. ديرتر به رختخواب مي رفتم و مي خوابيدم. ****
بيشترعاشق مي شدم. به ماهيگيري بيشتر مي رفتم. پايكوبي و دست افشاني بيشتر مي كردم. ****
در روزگاري كه تقريباًهمگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسي وخامت اوضاع مي كنند،****
من بر پا مى شدم و به ستايش سهل و آسان تر گرفتن اوضاع مي پرداختم.****
زيرا من با ويل دورانت موافقم كه مي گويد" شادي از خرد عاقل تر است "****
اگر عمر دوباره داشتم، گْلِ مينا از چمنزارها بيشتر مي چيدم****
پ ن ۱: یکی نیست بگه" دان هرالد" اگه اینکارایی که گفتی می کردیو که ۷۷ سال زندگی نمی کردی!!
پ ن۲ :عمری ست اسیر صحنه سازی هستیم
ازبازی سرنوشت راضی هستیم
داریم به دور خودمان می چرخیم
مانند قطار شهر بازی هستیم.
پ ن ۳: یه دردایی هست که گذشت زمان کمرنگش نمیکنه هر موقع یادت بیاد تازگیه همون لحظه ی اولو داره این فکرم یکی از همون درداست.
پ ن۴: امسال رو هم به خودم فرصت می دم واسه طی کردن پله های ترقی اگه نشه می رم تو خط تی کشدن پله های ترقی![]()
ارشد و این حرفا
حالا خوبیش اینه که من زود می تونم سر خودم کلاه بذارم و فوری به یه آلترناتیو فکر کنم.
با دوره های فراگیر نمی تونم خودم رو راضی کنم یعنی فکر می کنم حیفم
( جون داداش اصلا بچه پرو نیستما خب به من چه که نمی دونم چی شد امسال که این طوری شد؟!!!!!!)
تصور این که مثل سال پیش تک بعدی فقط درس بخونم هم واسم سخته .تو ذهنم بود که هم یه کار متناسب با رشتم داشته باشم و هم درس بخونم در همین راستا:
من:دیگه نمی خوام همش درس بخونم.هم کار هم درس.
اون: درگیر کار و محیط بیرون بشی دیگه دور ارشد و خط بکش
من : تو درک نمی کنی منو . سختمه اون طوری باز وقت بذارم.
اون: پاشو برو.حرف زدن با....(به دلیل مسائل اخلاقی حذف شد) تاثیرش بیشتره تا حرف زدن با تو
من:![]()
شمایی که تو این زمینه تجربه دارین می شه یه راهکار بدین؟؟؟؟
یه سوال دیگه یه موسسه ی خوب واسه آزمون می خوام ترجیحا مکاتبه ای.اگه سراغ دارین بگید.
خوشم میاد که با نتیجه ای که گرفتم از رو نمی رم و در سر جای خود نمی نشینم.![]()
پ ن : مطلب این دفعه م فکر کردن با صدای بلند بود. ببخشید دیگه شمام مجبورین بشنوین
رنگ آسمانم باز آبی شد
حقیقتا خدا بهتون رحم کرد. خوشحالم که منو باز تو جمع خودتون می بینین .

خواستم بگم هر چی که هست
پ ن : میگن چیزی که پایانی نداره حماقته . این کاره منم دقیقا تاییدی بود واسه این جمله . شاید یه وقتی بدونی که چی باعث شد بخوام این جمله رو اثبات کنم.
پ ن :شاید یه جایی فرصتی لحظه مجالمون بده...
یه کم مناجات
اميدم به توست،تو را مي خوانم و به تو پناه مي برم ،اطمينانم به توست ،ياري از تو مي جويم ،به تو ايمان مي آورم ،بر تو توكل ميكنم و به جود و كرم تو اعتماد مي ورزم.
پروردگار من! مگذار که نگاه اميدوار من از ملکوت مقدس تو نوميد بازگردد و رشته اي که قلب مرا با آسمانها پيوند ميدهد بريده شود، و هرگز حاجات مرا اي برآوردنده حاجات از حضرت خويشتن به ديگران بازمدار .
پ ن 1: جملات بالا رو از صحيفه سجاديه ميكس كردم . تحريف؟؟
نههههه!
فقط ميكسش كردم
پ ن 2: امروز به همه ي برنامه هات براي فردا فكر كردم.چه حيف شد كه اون ماشين روبرويي خبر نداشت بعد از 7 سال درس خوندن فردا قراره 7 صبح براي اولين بار تو مطب خودت باشي!!
چقدر کوچه ی بن بست هست توی سرم
کسی که باز نبرده ست دست توی سرم
صدای یک نعره ییک شعر مست توی سرم
سکوت ثانیه ها را شکست توی سرم
کلاغ شاعری آمد نشست توی سرم
خدای من چقدر فکر پست توی سرم
هنوز هم که هنوز است هست توی سرم
غزل سرود خودش را وجست توی سرم
ورشته رشته اش از هم گسست توی سرم
پ ن 3: اصلا روي مود مسائل و مباحث مديريتي نيستم. حالا يه مدت صبر كنين شايد اين مود رفت و اون برگشت
غصه نخور زندگی رنگارنگه
یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نا مه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا !با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود :خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد.دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید.این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم.یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم.تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن...
کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد.نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند.در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند...
همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند.عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت.تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسیدکه روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا !
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم . با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی...
البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند!!!!!!
پ ن : وقتي واسه يه مدت تقريبا زياد تو يه شرايطي كه دلخواهت نيست قرار مي گيري ، ذهنت انقدر خسته مي شه كه خودشو با اون شرايط آداپته كنه.انقدر كه ديگه ، همون ذهن بهت اجازه نمي ده به مسئله فكر كني .حتي رمق حرف زدن در اون مورد رو هم ازت مي گيره.به اين چي مي گن؟؟؟؟
چیزی به اسم حسادت
از آدمايي كه اين خصوصيت رو دارن معمولا خوشم نمياد.حس ميكنم به نوعي حقارته.همين كه سراغم مياد به خودم نهيب مي زنم آهاي داري ميشي همون آدم حقيري كه دوستش نداري.
اما نمي دونم چرا، توي اين موضوع نهيب فايده اي نداره ،شايد اصلا اين حسادت نيست شايد حق دارم كه اينجا...اينجا ديگه پاي تو وسطه.
ميگم كه چي شده و شرايط چطوريه.نمي دونم چرا احساس مي كنم نبايد بيشتر توضيح بدم.چيزي كه الان توي چشماش مي بينم دل سپردن دوستانه براي دادن يه راهكار نيست بيشتر شبيه يه برق شاديه يه نوع مرداب حسادت كه حالا رسيده به اون چيزي كه منتظرش بوده.
پ ن1:
خوب وبد و اشتباه را بگذارید
شیطان و من وگناه را بگذارید
می خواهم از این به بعد آدم باشم
لطفا سر من کلاه را بگذارید
پ ن2:
واسه سفراي استاني از ماشيناي گاز سوز استفاده مي شه؟؟؟؟
پ ن 3:
تو چقدر از خودت مايه مي ذاري اگه بدوني در هر حال راه به جايي نمي بري؟؟؟؟
ویداوت مدسین
همراه شو عزيز تنها نمان با درد
كين درد مشترك هرگز جدا جدا درمان نمي شود
دشوار زندگي هرگز براي ما
بي رمز مشترك آسان نمي شود
پ.ن: امان از دردایی که مشترک نیست و همدرد نداری .تحمل درد مشترک آسونتره !!
مهم بودن یا نبودن مسئله این است
انتهاي راهرو سمت چپ.وارد اتاق كه مي شم ساعت تقريبا 8 شبه . سه تا تخت ،كنار تخت آخري يه پنجره هست كه با برج ميلاد فاصله ي زيادي نداره . روي همون تخت كناره پنجره نشسته .جوون به نظر مي رسيد.تمام سرش باند پيچي بود موهاشو تراشيده بود.... 28 سالش بود .اصالتا اردبيلي ولي ساكن كرج،2روز بود كه تومريو كه تو مغزش بود جراحي كرده بودن البته به خاطر اينكه بيناييشو از دست نده نتونسته بودن همشو خارج كنن. همزمان با تشخيص تومور مشخص شده بود كه مبتلا به ام.اس هم هست .
مي خنديد. پر از انرژي و روحيه بود. يه معين كوچولويه 4 ساله داشت كه تمام ذهنش رو پر كرده بود.كنار تختش مادرش نشسته بود اونم پر از روحيه بود و سرسخت به نظر مي رسيد. يه چيزايي به تركي مي گفتن و بعد هر دو با هم مي خنديدن نمي فهميدم كه چي مي گن ولي خوشحال بودم كه مي خندن.
روز اولي كه نتيجه ي اسكن رو گرفته بود يهو خودش رو تو خونه ي مادر همسرش ديده بود.گريه كرده بود و گفته بود كه چي شده.اونم جهت همدردي بهش گفته بود كه: پسر من بايد چيكار كنه اون هنوز خيلي جوونه!
به من نيگا كرد و گفت :خيلي شبيه اي.كي.يو سان شدم. نيگاش كردم و گفتم نه خوشگلي .چند دقيقه بعد همسرش براي ديدنش اومد .دستاي فريبا رو گرفت و نگاهش كرد خوشحال بودم كه به جوونيه فريبا فك مي كنه نه خودش.
ساعت 3 شب بود.همه خواب بودن. نمي تونستم بخوابم رفتم بيرون .توي راهرو مادرش رو ديدم بي صدا گريه مي كرد.بي اختيار همراهيش كردم.
فرداي اون شب فريبا از بيمارستان مرخص مي شد .ساعت 8 صبحه.چقدر خوشحاله .چقدر بي تاب ديدن معين.به مادرش مي گه :دوس ندارم معين ببينه كه موهامو تراشيدم باندو كه باز كردم بايد يه فكري بكنم.لبخند مي زنم خوشحالم كه خوشحاله. ساعت 11 صبحه. همين الان اومدم توي اتاق . خيلي غمگينه.ديگه از اون اميد و انرژي خبري نيست.نتيجه ي پاتولوژي اومده.نيازي نمي بينم بپرسم چي شده...
يك سال از اون روزا مي گذره .ازش هيچ خبري ندارم .مي خوام تصور كنم آسوده كنار همسرش و معين كوچولو نشسته.
مي دونم خودخواهيه اما چشمام رو مي بندم يه نفس عميق مي كشم و مي گم باور كن مهم نيست كه نتيجه ي ارشد چي مي شه. مهم نيست بنزين سهميه بندي شده( صاحبش گفته از اون 17 ميليون الاغ كه به من راي دادن استفاده كنين ديگه). مهم نيست كه هيچ كدوم از وعده ها عملي نمي شه . مهم نيست كه حتي لباس پوشيدنت بايد مطابق ميل اونها باشه.مهم نيست كه بدون فكر كردن به تورم نرخ بهره پايين مي آد.مهم نيست كه تحريم شديم و موادي كه براي اسكن نباز هست تموم مي شه و ديگه نمي تونيم تهيه كنيم. مهم اينه كه سلامتي و مي توني با تمام وجود از كنار مشكلات بدوي..مهم اينه كه اونايي كه دوستشون داري موقع دويدن كنارت باشن و با هم بدويد.درسته؟؟؟؟
پدرم روضه ي رضوان به دو گندم بفروخت//نا خلف باشم اگر من به جويي نفروشم
ترجيح ميدهم که با خدا در تاريکي قدم بزنم تا اينکه تنها در روشنايي راه بروم
نمي گم دقيقا همين قد اعتماد ولي يه چيزي تو همين حدود رو نسبت به تو دارم البته به جز اعتماد يه چيز ديگه هم هست همون قدم زدن با توكافيه كه آدم به چيز ديگه اي فك نكنه!!
اون جمله پررنگه یه قسمت از میلی بود که یکی از دوستام فرستاده بود.مرسسی.اینم بقیه ی میل.
خداوند اغلب اوقات به ديدن ما مي آيد ولي اکثر مواقع ما خانه نيستيم.
Joseph Roux
هر اتفاقي، بزرگ يا کوچک، وسيله ايست که از طريق آن خداوند با ما سخن مي گويد و هنر زندگي دريافتن اين پيام هاست.
Malcolm Muggeridge
بخشي از بزرگترين نعمت هاي خدا براي انسان، بي جواب گذاشتن برخي دعاهاي اوست.
Garth Brooks
خداوند هرکدام از ما را آنچنان دوست دارد که انگار فقط يکي از ما وجود دارد.
St. Augustine
ترجيح ميدهم که با خدا در تاريکي قدم بزنم تا اينکه تنها در روشنايي راه بروم.
Mary Gardiner Brainard
خداوند دنيا را کروي آفريده، تا ما قادر نباشيم خيلي جلوتر جاده را ببينيم.
Isak Dinesen
من و زندگی
اول از همه برايت آرزومندم که عاشق شوي،
و اگر هستي، کسي هم به تو عشق بورزد،
و اگر اينگونه نيست، تنهائيت کوتاه باشد،
و پس از تنهائيت، نفرت از کسي نيابي.
آرزومندم که اينگونه پيش نيايد، اما اگر پيش آمد،
بداني چگونه به دور از نااميدي زندگي کني.
برايت همچنان آرزو دارم دوستاني داشته باشي،
از جمله دوستان بد و ناپايدار،
برخي نادوست، و برخي دوستدار
که دستکم يکي در ميانشان
بيترديد مورد اعتمادت باشد.
و چون زندگي بدين گونه است،
برايت آرزومندم که دشمن نيز داشته باشي،
نه کم و نه زياد، درست به اندازه،
تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قرار دهد،
که دستکم يکي از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زياده به خودت غرّه نشوي.
و نيز آرزومندم مفيدِ فايده باشي
نه خيلي غيرضروري،
تا در لحظات سخت
وقتي ديگر چيزي باقي نمانده است
همين مفيد بودن کافي باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.
همچنين، برايت آرزومندم صبور باشي
نه با کساني که اشتباهات کوچک ميکنند
چون اين کارِ سادهاي است،
بلکه با کساني که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذير ميکنند
و با کاربردِ درست صبوريات براي ديگران نمونه شوي.
و اميدوام اگر جوان هستي
خيلي به تعجيل، رسيده نشوي
و اگر رسيدهاي، به جواننمائي اصرار نورزي
و اگر پيري، تسليم نااميدي نشوي
چرا که هر سنّي خوشي و ناخوشي خودش را دارد
و لازم است بگذاريم در ما جريان يابند.
اميدوارم سگي را نوازش کني
به پرندهاي دانه بدهي، و به آواز يک سَهره گوش کني
وقتي که آواي سحرگاهيش را سر مي دهد.
چرا که به اين طريق
احساس زيبائي خواهي يافت، به رايگان.
اميدوارم که دانهاي هم بر خاک بفشاني
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئيدنش همراه شوي
تا دريابي چقدر زندگي در يک درخت وجود دارد.
بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشي
زيرا در عمل به آن نيازمندي
و براي اينکه سالي يک بار
پولت را جلو رويت بگذاري و بگوئي: «اين مالِ من است»
فقط براي اينکه روشن کني کدامتان اربابِ ديگري است!
و در پايان، اگر مرد باشي، آرزومندم زن خوبي داشته باشي
و اگر زني، شوهر خوبي داشته باشي
که اگر فردا خسته باشيد، يا پسفردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانيد تا از نو بياغازيد.
اگر همهي اينها که گفتم فراهم شد
ديگر چيزي ندارم برابت آرزو کنم!
خودشناسی
اگه حتی یقین داشته باشم چیزی که داری می گی حقیقت نیست مطمئن باش هیچ وقت به روت نمیارم
زندگی شناسی
زندگي تفسير سه كلمه است:خنديدن...بخشيدن...وفراموش كردن..پس بخند...ببخش و فراموش كن
به آرامی آغاز به مردن می کنی
به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر سفر نکنی،
اگر چیزی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.
به آرامی آغاز به مردن می کنی
زمانیکه خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند
به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر برده عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی...
اگر روزمرگی را تغییر ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی
تو به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وا می دارند
و ضربان قلبت را تندتر می کنند،
دوری کنی...
تو به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر هنگامی که با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یکبار در تمام زندگیت
ورای مصلحت اندیشی بروی....
امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری بکن!
نگذار که به آرامی بمیری...
شادی را فراموش نکن
"پابلو نرودا"
مثبت اندیشی
هر آنچه هستيد نتيجه ي افكاري است كه داشته ايد.
پس امروز اون طوري فك كن كه دوست داري فردا باشي انقدر به امروز و وضعيت فعلي فكر نكن این باعث می شه توی امروز بمونی و فرداتم همین شکلی بشه. اما شايد اين همون چيزيه كه ميخواي؟؟؟؟!!!! راستي براي رسيدن به هدفمون قدمي هم برداشتيم يا فقط در حد يه خواسته بوده؟؟
غنيمت شماري لذت هاي كوچيك زندگي

پ.ن تولدت مبارك ..روزای خوبی داشته باشی بدون غم ..
تغییر استراتژی
امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!
وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید
butterfly efect
تو چی حاضر بودی بر خلاف میلت عمل کنی به خاطر...؟؟؟؟؟؟
ناتواني وسايل ارتباطي
يه حرفايي هست كه با هيج كدوم از وسايل ارتباطي قابل انتقال نيست نه با كلام نه با بادي جستر نه با مسيج نه باهيچ چيز ديگه اي واسه هميشه تو ذهنم مي مونه اون حرفا. برو ذهن خواني ياد بگير. مي گن وقتي قبول يه مسئله اي واست سخته انكارش ميكني يه جور دفاع ادراكي .
من اگه مي گم بي خيال منظورم همون انكار مسئله است.با اينكه مي دونم چه خبره ولي جريان رو بدون در نظر گرفتن يه عامل اصلي نيگا مي كنم.
اطلاعات دارم ولي واسه ساده تر شدن و امكان پذير شدن مسئله ازش استفاده نمي كنم.
گرفتي چي گفتم؟؟؟ حالا تو بگو با اين شرايط احتمال يه تصميم گيري درست هست؟؟؟
بازم بهاره
هر سال اوايل بهار اين طرح مبارزه با بد حجابيو را مي ندازن.امسال اما شكل جالبي گرفته اين طرحه.واسه مرحله دوم طرح تقاضاي تجهيزات بيشترم كردن به گمانم منظورشون تانك و توپه واسه استقرار در سطح شهر!!!
سال پيش تقريبا همين موقع ها يه پست گذاشتم كه يه ويديو داشت قبل از انتخابات. اينم يه ويديو از اجراي طرحه امساله يه مقايسه ي كوچيك بد نيست.
علت اصلي مشكلاتي مثه تورم، بيكاري، فساد اداري ، درصد بالاي اعتياد و يه عالمه مشكل ديگه، خدا رو شكر كشف شده و به طور گسترده در سطح كشور داره ريشه كن ميشه!!! ديگه نگران نباشينا.
گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام
و ساقه های جوانم از ضربه های تبرهایتان زخم دار است
با ریشه چه می کنید؟
گیرم که بر سر این باغ بنشسته در کمین پرنده اید
پرواز را علامت ممنوع می زنید
با جوجه های نشسته در آشیان چه می کنید
گیرم که می کشید
گیرم که می برید
گیرم که می زنید
با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید