از در كه مياد تو مثل هميشه لبخند رو لباشه. با اون اصطلاح هميشگي صدام ميكنه و مثل هميشه منو با اون يكي اشتباه

 مي گيره!! چن ساعتي مي شينه يه كم حرف مي زنه از زندگي مي گه گاهي از مسائلي كه باهاشون درگيره و اگه شعر جديدي داشته باشه مي خونه و آروم مي ره. عيد فطره . مثل هميشه اولين نفريه كه اينجا مي آد. اصلا  مثل اينكه نورمش اينه كه صبحانه ي اون روز رو كنار ما باشه. امسال عيد فطر چقدر نبودنش رو حس كردم. چقدر ذهنم مرور مي كنه لحظه اي رو كه  تويه اتاق ميومد.چقدر دلم مي خواد اون لحظه يه بار ديگه تكرار بشه..باور كن اين بار فقط مستمع حرفات نمي شم باور كن اينبار مي دونم كه بايد توجه بيشتري داشته باشم به كسايي كه دوستشون دارم.باور كن اينبار زودتر مي فهمم كه تنهاي .باور كن اينبار زودتر مي فهمم كه فقط شنيدن حرفات كافي نيست... بي اختيار اشك مي ريزم حالا كه مي بينم به همون آرومي زير اون سنگ خوابيدي...تو  خوب به اطرافت نگاه كن نذار نگاهي منتظر نگاهت بمونه