یه کم مناجات

  پروردگارا،كساني هستند كه صبح را آغاز ميكنند در حاليكه به غير تو اميد و اعتماد دارند.اما من در آغاز صبحم و در تمامي امورم تنها اميد و اعتمادم تويي،پس در همه ي امور آنچه عاقبت و سر انجامش از همه بهتر است برايم رقم بزن.

اميدم به توست،تو را مي خوانم و به تو پناه مي برم ،اطمينانم به توست ،ياري از تو مي جويم ،به تو ايمان مي آورم ،بر تو توكل ميكنم و به جود و كرم تو اعتماد مي ورزم.

پروردگار من! مگذار که نگاه اميدوار من از ملکوت مقدس تو نوميد بازگردد و رشته اي که قلب مرا با آسمانها پيوند ميدهد بريده شود، و هرگز حاجات مرا اي برآوردنده حاجات از حضرت خويشتن به ديگران بازمدار .

 

پ ن 1: جملات بالا رو از صحيفه سجاديه ميكس كردم . تحريف؟؟                 نههههه!    

 فقط ميكسش كردم     

 

پ ن 2: امروز به همه ي برنامه هات براي فردا فكر كردم.چه حيف شد كه اون ماشين روبرويي خبر نداشت بعد از 7 سال درس خوندن فردا قراره 7 صبح براي اولين بار تو مطب خودت باشي!!

 

 

           چقدر کوچه ی بن بست هست توی سرم

کسی که باز نبرده ست دست توی سرم

صدای یک نعره ییک شعر مست توی سرم

سکوت ثانیه ها را شکست توی سرم

 کلاغ شاعری آمد نشست توی سرم

 خدای من چقدر فکر پست توی سرم

هنوز هم که هنوز است هست توی سرم

غزل سرود خودش را وجست توی سرم

ورشته رشته اش از هم گسست توی سرم

پ ن 3: اصلا روي مود مسائل و مباحث مديريتي نيستم. حالا يه مدت صبر كنين شايد اين مود رفت و اون برگشت    

 

غصه نخور زندگی رنگارنگه

یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نا مه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا !با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود :خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد.دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید.این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم.یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم.تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن...
کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد.نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند.در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند...
همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند.عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت.تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسیدکه روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا !
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم . با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی...
البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند!!!!!!

پ ن : وقتي واسه  يه مدت تقريبا زياد تو يه  شرايطي كه دلخواهت نيست قرار مي گيري ، ذهنت انقدر خسته مي شه كه خودشو با اون شرايط آداپته كنه.انقدر كه ديگه ، همون ذهن بهت اجازه نمي ده به مسئله فكر كني .حتي رمق حرف زدن در اون مورد رو هم ازت مي گيره.به اين چي مي گن؟؟؟؟

چیزی به اسم حسادت

 از آدمايي كه اين خصوصيت رو دارن معمولا خوشم نمياد.حس ميكنم به نوعي حقارته.همين كه سراغم مياد به خودم نهيب مي زنم آهاي داري ميشي همون آدم حقيري كه دوستش نداري.

اما نمي دونم چرا، توي اين موضوع نهيب فايده اي نداره ،شايد اصلا اين حسادت نيست شايد حق دارم كه اينجا...اينجا ديگه پاي تو وسطه.


ميگم كه چي شده و شرايط چطوريه.نمي دونم چرا احساس مي كنم نبايد بيشتر توضيح بدم.چيزي كه الان توي چشماش مي بينم دل سپردن دوستانه براي دادن يه راهكار نيست بيشتر شبيه يه برق شاديه يه نوع مرداب حسادت كه حالا رسيده به اون چيزي كه منتظرش بوده.

پ ن1:

خوب وبد و اشتباه را بگذارید

 

شیطان و من وگناه را بگذارید

 

 می خواهم از این به بعد آدم باشم

 

لطفا سر من کلاه را بگذارید

پ ن2:

واسه سفراي استاني از ماشيناي گاز سوز استفاده مي شه؟؟؟؟

پ ن 3:

تو چقدر از خودت مايه مي ذاري اگه بدوني در هر حال راه به جايي نمي بري؟؟؟؟

ویداوت مدسین

همراه شو عزيز تنها نمان با درد

كين درد مشترك هرگز جدا جدا درمان نمي شود

دشوار زندگي هرگز براي ما

بي رمز مشترك آسان نمي شود

پ.ن: امان از دردایی که مشترک نیست و همدرد نداری .تحمل درد مشترک آسونتره !!

 

مهم بودن یا نبودن مسئله این است

انتهاي راهرو سمت چپ.وارد اتاق كه مي شم ساعت تقريبا 8 شبه . سه تا تخت ،كنار تخت آخري يه پنجره هست كه با برج ميلاد فاصله ي زيادي نداره . روي همون تخت كناره پنجره نشسته .جوون به نظر مي رسيد.تمام سرش باند پيچي بود موهاشو تراشيده بود.... 28 سالش بود .اصالتا اردبيلي ولي ساكن كرج،2روز بود كه تومريو كه تو مغزش بود جراحي كرده بودن البته به خاطر اينكه بيناييشو از دست نده نتونسته بودن همشو خارج كنن. همزمان با تشخيص تومور مشخص شده بود كه مبتلا به ام.اس هم هست .

 مي خنديد. پر از انرژي و روحيه بود. يه معين كوچولويه 4 ساله داشت كه تمام ذهنش رو پر كرده بود.كنار تختش مادرش نشسته بود اونم پر از روحيه بود و سرسخت به نظر مي رسيد. يه چيزايي  به تركي مي گفتن و بعد هر دو با هم مي خنديدن نمي فهميدم كه چي مي گن ولي خوشحال بودم كه مي خندن.

 روز اولي كه نتيجه ي اسكن رو گرفته بود  يهو خودش  رو تو خونه ي مادر همسرش ديده بود.گريه كرده بود و گفته بود كه چي شده.اونم جهت همدردي بهش گفته بود كه: پسر من بايد چيكار كنه اون هنوز خيلي جوونه!

به من نيگا كرد و گفت :خيلي شبيه اي.كي.يو سان شدم. نيگاش كردم و گفتم نه خوشگلي .چند دقيقه بعد همسرش براي ديدنش اومد .دستاي فريبا رو گرفت و نگاهش كرد خوشحال بودم كه به جوونيه فريبا فك مي كنه نه خودش.

ساعت 3 شب بود.همه خواب بودن. نمي تونستم بخوابم رفتم بيرون .توي راهرو مادرش رو ديدم بي صدا گريه مي كرد.بي اختيار همراهيش كردم.

فرداي اون شب فريبا از بيمارستان مرخص مي شد .ساعت 8 صبحه.چقدر خوشحاله .چقدر بي تاب ديدن معين.به مادرش مي گه :دوس ندارم معين ببينه كه موهامو تراشيدم باندو كه باز كردم بايد يه فكري بكنم.لبخند مي زنم خوشحالم كه خوشحاله. ساعت 11 صبحه. همين الان اومدم توي اتاق . خيلي غمگينه.ديگه از اون اميد و انرژي خبري نيست.نتيجه ي پاتولوژي اومده.نيازي نمي بينم بپرسم  چي شده...

يك سال از اون روزا مي گذره .ازش هيچ خبري ندارم .مي خوام تصور كنم آسوده كنار همسرش و معين كوچولو نشسته.

مي دونم خودخواهيه اما چشمام رو مي بندم يه نفس عميق مي كشم و مي گم باور كن مهم نيست كه نتيجه ي ارشد چي مي شه. مهم نيست بنزين سهميه بندي شده( صاحبش گفته از اون 17 ميليون الاغ كه به من راي دادن استفاده كنين ديگه). مهم نيست كه هيچ كدوم از وعده ها عملي نمي شه . مهم نيست كه حتي لباس پوشيدنت بايد مطابق ميل اونها باشه.مهم نيست كه  بدون فكر كردن به تورم نرخ بهره پايين مي آد.مهم نيست كه تحريم شديم و موادي كه براي اسكن نباز هست تموم مي شه و ديگه نمي تونيم تهيه كنيم. مهم اينه كه سلامتي و مي توني با تمام وجود از كنار مشكلات بدوي..مهم اينه كه اونايي كه دوستشون داري موقع دويدن كنارت باشن و با هم بدويد.درسته؟؟؟؟

پدرم روضه ي رضوان به دو گندم بفروخت//نا خلف باشم اگر من به جويي نفروشم

آخه نمي شد حرف گوش كنيو گندم نخوريو اين همه آدمو تو دردسر نندازي ."آدم جان"منو تو بايد يه فرقي داشته باشيم خب .بايد مي زدي تو سر اون وسوسه!!!