انتهاي راهرو سمت چپ.وارد اتاق كه مي شم ساعت تقريبا 8 شبه . سه تا تخت ،كنار تخت آخري يه پنجره هست كه با برج ميلاد فاصله ي زيادي نداره . روي همون تخت كناره پنجره نشسته .جوون به نظر مي رسيد.تمام سرش باند پيچي بود موهاشو تراشيده بود.... 28 سالش بود .اصالتا اردبيلي ولي ساكن كرج،2روز بود كه تومريو كه تو مغزش بود جراحي كرده بودن البته به خاطر اينكه بيناييشو از دست نده نتونسته بودن همشو خارج كنن. همزمان با تشخيص تومور مشخص شده بود كه مبتلا به ام.اس هم هست .
مي خنديد. پر از انرژي و روحيه بود. يه معين كوچولويه 4 ساله داشت كه تمام ذهنش رو پر كرده بود.كنار تختش مادرش نشسته بود اونم پر از روحيه بود و سرسخت به نظر مي رسيد. يه چيزايي به تركي مي گفتن و بعد هر دو با هم مي خنديدن نمي فهميدم كه چي مي گن ولي خوشحال بودم كه مي خندن.
روز اولي كه نتيجه ي اسكن رو گرفته بود يهو خودش رو تو خونه ي مادر همسرش ديده بود.گريه كرده بود و گفته بود كه چي شده.اونم جهت همدردي بهش گفته بود كه: پسر من بايد چيكار كنه اون هنوز خيلي جوونه!
به من نيگا كرد و گفت :خيلي شبيه اي.كي.يو سان شدم. نيگاش كردم و گفتم نه خوشگلي .چند دقيقه بعد همسرش براي ديدنش اومد .دستاي فريبا رو گرفت و نگاهش كرد خوشحال بودم كه به جوونيه فريبا فك مي كنه نه خودش.
ساعت 3 شب بود.همه خواب بودن. نمي تونستم بخوابم رفتم بيرون .توي راهرو مادرش رو ديدم بي صدا گريه مي كرد.بي اختيار همراهيش كردم.
فرداي اون شب فريبا از بيمارستان مرخص مي شد .ساعت 8 صبحه.چقدر خوشحاله .چقدر بي تاب ديدن معين.به مادرش مي گه :دوس ندارم معين ببينه كه موهامو تراشيدم باندو كه باز كردم بايد يه فكري بكنم.لبخند مي زنم خوشحالم كه خوشحاله. ساعت 11 صبحه. همين الان اومدم توي اتاق . خيلي غمگينه.ديگه از اون اميد و انرژي خبري نيست.نتيجه ي پاتولوژي اومده.نيازي نمي بينم بپرسم چي شده...
يك سال از اون روزا مي گذره .ازش هيچ خبري ندارم .مي خوام تصور كنم آسوده كنار همسرش و معين كوچولو نشسته.
مي دونم خودخواهيه اما چشمام رو مي بندم يه نفس عميق مي كشم و مي گم باور كن مهم نيست كه نتيجه ي ارشد چي مي شه. مهم نيست بنزين سهميه بندي شده( صاحبش گفته از اون 17 ميليون الاغ كه به من راي دادن استفاده كنين ديگه). مهم نيست كه هيچ كدوم از وعده ها عملي نمي شه . مهم نيست كه حتي لباس پوشيدنت بايد مطابق ميل اونها باشه.مهم نيست كه بدون فكر كردن به تورم نرخ بهره پايين مي آد.مهم نيست كه تحريم شديم و موادي كه براي اسكن نباز هست تموم مي شه و ديگه نمي تونيم تهيه كنيم. مهم اينه كه سلامتي و مي توني با تمام وجود از كنار مشكلات بدوي..مهم اينه كه اونايي كه دوستشون داري موقع دويدن كنارت باشن و با هم بدويد.درسته؟؟؟؟