پدرم روضه ي رضوان به دو گندم بفروخت//نا خلف باشم اگر من به جويي نفروشم
آخه نمي شد حرف گوش كنيو گندم نخوريو اين همه آدمو تو دردسر نندازي ."آدم جان"منو تو بايد يه فرقي داشته باشيم خب .بايد مي زدي تو سر اون وسوسه!!!
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر ۱۳۸۶ ساعت 17:32 توسط sara
|